یارب
به نوای حق
پرستان
بر
آتــش عشق
اهـل ایــمان
بر
آه یتیــم
بـــی
گنــــاهی بر سوز و
نوای بی
پناهای
بر اشک
دو چشم
بینوایان بر
سـردی خشم پارسایـان
بر مادر
پیر خسته
حـالـی
بنشسته به سـوگ
نو نهالی
بر طفل
شکسته حال
عریان سـر
گشته به یاد لقمهء
نـان
هر دل
که به مهر تو
خروشد
ویران مکنش
به سوز هجران
یـارب به
شــکوه عشق
پاکـان
بر عرش وزمین
وماه و رخشان
بر آنکه
ز غصه دل پریش
است بر
یـاد دیـار و
یـار خویش
اسـت
آنانکــه
به دشـت و کوه
سوزان آواره و بیــــــــنـوا و
عــــریان
بـــا پـــای
و ســر
برهــــنـگا
نی بــــر
طفــل مـــریض نـــا
توانی
یـارب تو
مده به درد منـدان