دل
شوریده
سر
گشته ام و شور
جنون کرده
خرابم
از آتش
شوریدهء دل در
تب و تابم
چون
موج که آرامش
دریاست فنایش
آرامم
و در چشم
عزیزان چو
سرابم
چون
آتش سوزنده که
در سردی ایام
بهر
دگران راحت و
بر خویش عذابم
من
نکتهء سرگشته
پرکار زمانم
هر
دائره را تکیه
به یک ضرب و
شتابم
یاران
همه در بزم
سرور و طرب
خویش
دنیا
همه بیدار و
من غمزده
خوابم
خواهم
ملک الموت زنی
بانگ رسائی
دورم
کن ازین رنج و
ازین درد و
عتابم